Sunday, March 10, 2013

انتظار با چاشني صبر


انتظار سخت است، پير آدمي را درميآورد. اما براي بهترين ها بيشترين سختي هارا متحمل ميشويم. مهم نيست ديگران چه فكري ميكنند مهم آن است براي آنچه ميخواهيم بجنگيم. انتظار با چاشني صبر، كليد رسيدن به آرزوهاست.

براي مادر شدن، 9 ماه شبانه روز بايد درد بكشي، منتظر باشي و صبور باشي تا بهترين موجود روي زمين شوي.

دوربين سر و ته

كم طرفدار بودن، و يا عدم موفقيت در جلب نظر اكثيرت هميشه به معناي ضعف نيست. بعضي وقتها خاص بودن رو نشون ميده يا شايد ظاهر بيني و كوتاه فكري عوام رو.

امكان داره نظرات هم سو در يك جمع با ما كم باشد و يا موافقينمان كمتر از مخالفين باشند اما اين حتما به معني اشتباه بودن نظر ما نيست.
با چرخي 360 درجه اي به دور خودمون كلي مثال هست براي زدن مثلا:

1. كنسرت هاي اندي مدديان هميشه شلوغ تر و با شكوه تر از داريوش اقباليست...
2. سال 57، نود و هشت درصد مردم ايران به جمهوري اسلامي راي دادند!!!!

مهم نيست، هرچي ميخواد باشه، مهم اينه كه تو ارزشت خيلي زياده.


Saturday, March 9, 2013

قضاوت زود

كسي چه ميدونه شايد همين شهرام شبپره از غمگين ترين آدم هاي دنيا باشه. شايد همين آدم پر جنب و جوش وقتي ميره خونه ميره تو يه تاريكي ويسكيشو دستش ميگيره، آهنگ داريوش گوش ميده و هاي هاي گريه ميكنه.

زياد به قيافه ي شاد اين روز هاي مردم نميشه اعتماد كرد، هرچي صداي خنده بلند تر باشه، غم كهنه ي توي دل بيشتره....!

از اين زاويه


اگر قرار باشد تنها يك كار انساني از احمدي نژاد نام ببريم همين "همدردي" با مادري درد كشيده است.
هرچقدر هم اين كار مخالف و موافق داشته باشد، بازهم ايرادي به كار نيست.
تصور ماوقع قبل از آغوش كشيدن ساده است، احمدي نژاد چاوز را برادر خود توصيف كرده و خود را جاي پسر نداشته ي مادر گذاشته. مادر هم همدردي وي را با يك در آغوش گرفتن جواب داده است.

اما جدا از همه، پناه بردن مادر از سوگ اولاد به هركس و ناكسي تامل برانگيز است. پسر هرچه بود برايش عزيز بود، دوستان پسر هم به همين واسطه عزيز.

Wednesday, March 6, 2013

قانون نانوشته

انسان ها تنها يكبار در زندگي عاشق ميشوند...دفعات بعدي تنها اداي عاشق شدن رو درمياورند...!

مهر سكوت

شايد اگر اديان به جاي روزه ي طعام، روزه ي كلام رو يك وظيفه ي شرعي اعلام ميكردند، يك ماه از سال دنيا كمي در آرامش بود....

اين مردماني كه ظرافت كلام يادشان رفته و هرچه مانده زهر افشانيست....!

فقط يك روز

انسان ها موجودات منطقي نيستند، اما شديدا اصرار دارند در قضيه ي عشق منطقي پيش برن كه آخرش گند ميزنن.

منطقي ترين كار وقتي عاشقي، منطقي رفتار نكردن هستش...بعضي وقتها شاه ميشينه و وزير جولان ميده.

مثل مغز، مثل قلب...!

Monday, March 4, 2013

گفتن، نشنيدن

گفتن بچه پولداره، باهاش بازي نكردن، گفتن اين به ما نميخوره، گدا گشنه است كه دري به تخته خورده و الان اينجا رسيده. گفتن بورژواست از ما نيست، گفتن كارگره ته ته اش گماشته ميشه. گفتن درس خونده است به درد ما نميخوره ما كاري ميخواييم پس فردا دم در مياره، گفتن اين كه دوزار تحصيلات نداره به كار ما نمياد.

گفتن داهاتيه خونش به خون ما نميخوره، گفتن بچه شهري دريده است....
گفتن پپه است، نديد بديده عاشق ميشه، امروز اين نشد فردا يكي ديگه، گفتن اين اصلا قلب نداره، عشق نداره، آدم آهنيه.

گفتن و گفتن و گفتن....

تو اين دنيا مردمي بودند كه فقط ميخواستند بگوينئ، كاش فقط كمي هم گوش ميدادند....

اين روزها...


ميگويند عصر جمعه دلگير است،
ميگويند باراند كه ميبارد آسمان غمگين است،
مردم نميدانند،
بعد از آن عصر لعنتي،
هر روز من عصر جمعه است، هواي دلم هر روز باراني است./

صدا نفس كشيدن


براي عشق و عاشقي
نه عقل نياز است
نه قلب
فقط صبر و صبر و صبر.
بعضي وقتها هم بايد جاي آسمان باريد.
همين...

خواب هاي شيرين


تنهايي از آنجايي شروع شد
كه صبح ها 
در انتظار شب بودم
تا بخوابم
تو را در خواب ببينم.

و اين شعري كه قافيه هايش را ميان موهايت گم كرده است.

مقصد ندارد!


قطار هر روز پر و خالي ميشود
چه فايده وقتي
در هيچ يك از واگن هايش
تو نيستي.

Friday, March 1, 2013

كشتي با كرگدن

زن هارو ميبيني؟ لطيف و دوست داشتني، با ادا و ناز هاي دلربا. ولي همون آهو خانوم، همون مار خوش خط و خال، اگه دلش پيشت نباشه، ميشه يه كرگدن. بي احساس و منطق با يك شاخ. عشق بازي با كرگدن يعني مرگ.

تصور كن همون كرگدن قبلا از يكي زخم خورده باشه. تو ميميري....ولي مي‌ارزه.

Thursday, February 28, 2013

لطفا چراغ رو خاموش كنيد

بعضي وقتها ميخوابي، ميخوابي، برعكس هرشبت، اين خواب لذت بخشه، توش به جاي كابوس داري رويا ميبيني. يهو با يه صداي جيغ، صداي داد، يا به هر دليل ديگه از خواب ميپري،

واقعيت مثل يه گرز ميخوره تو صورتت، و چقدر دردناكه اين واقعيت، و چقدر زهرناكه اين واقعيت، كاش تلخ بود. كاش بي درد بود.

كابوس در مقابل زندگي بعضي هايمان فقط يك روياست.

چراغ هارا خاموش كنيد، ميخواهم بخوابم.

اين چند ضلعي

حواست باشه، تو تويي، تو بايد خودت باشي. اصلا اگر تو ايني كه هستي نباشي ارزشي نداره. سعي نكن خيلي ديگران باشي. چون براي اينكه ديگران باشي، مجبوري شكل خودت رو تغيير بدي. هر خوبي تو، ضلعي از اين چند ضلعيست، نه بزرگتر ميشه و نه تغيير ميكنه. اگر سعي كني يه گوشه رو بكشي، مجبوري يه گوشه رو از بين ببري. 

و اين از تو كسي ميسازه كه نه مورد پسنده خودته، و نه ديگران.

بكارت بكارمان نمي‌آيد

گفت لعنت به هرچي پسره، هركاري بخوان ميكنن، بعد ميگردن دنبال يه دختري كه باكره باشه. گفتم خب؟
گفت يعني ما تو زندگيمون نميتونيم هيچ غلطي بكنيم.
گفتم كار اون پسر ها درسته؟
گفت ديوونه شدي؟ معلومه كه نه.
گفتم پس چرا نظرشون برات مهمه؟ اگر معتقدي پسرها تمام عشق و حالشون رو ميكنن پس معطل چي هستي؟ تو هم عشق و حالت رو بكن. اگر كسي واقعا دوست داشته باشه نبايد گذشته ي تو براش مهم باشه. اگر كسي رو دوست داشته باشي نبايد گذشتش برات مهم باشه.

تو اولين گام اشتباه رو برميداري، توقع داري ديگران درست راه برن؟

Wednesday, February 27, 2013

خب ديگه...


اسکناس های ته جیب
ش را ریخت روی دخل گفت دونه ای چند گفتم هزارو دویست... دستش را توی جیبش با شدت تکان می داد و زیر لب می گفت باشه باشه... یک دویست تومنی دیگر گذاشت روی پول های مچاله دیگرش... شمردیم شد هزار و سیصد پرسید دونه ای چند فرمودین؟ گفتم هزار و دویست گفت یعنی این ها چندتا می شود؟
گفتم یکی
پایین را نگاه کرد
دوتا بچه داشت

"مهدي مرادپور"

Tuesday, February 26, 2013

هرچي

نشستم فكر كردم، ديدم هرچقدر هم بزرگ بشم، هرچقدر هم پولدار بشم، هرچقدر هم تو بند كسي نباشم و فرمانبردار كسي نباشم. آقايي كنم  و سرور خيلي ها باشم.

بازم آخرش كنار گوشم بايد، بايد به يك نفر بگم چشم. فرقي نداره كي. انسان ها بلاخره به يكي سر تعظيم فرود مياورند./

من نميگم، بقيه ميگن

براي هرچيزي بايد اجازه گرفت الا عشق. الا عاشقي. هيچ انساني به عشق ايمان نمياره تا زماني كه عاشق بشه. اونوقت خودش مبلغ اون دين ميشه.

مهم نيست چقدر بزرگ ميشيم، مهم نيست چقدر گنده ميشيم، مهم اينه كه بعضي وقتها دلمون ميگيره، ميخواييم بهونه گيري كنيم. ما انسان ها هميشه نيازمند يك همبازي هستيم. بچه بوديم اگر اسباب بازي ميشكست اشكالي نداشت، ولي الان كه همبازي هستيم اگر دلامون بشكنه..../

صفحه ي آخر رو خالي بذار

با ديدن بعضي ها ميشه يه كتاب نوشت، با ديدن بعضي ها اگر يك كتاب هم خونده باشي يادت ميره.

تا قبل از ديدن مهدي فكر ميكردم عاشق ترين آدم دنيام، كلي به كارايي كه ميكردم افتخار ميكردم، تو دنياي خودم بودم. نوشته هاشو كه خوندم، عشق ورزيدنش رو كه ديدم. حتي نگاهش، حتي نگاهش....

فهميدم تو اين چند وقت داشتم تله تئاتري بازي ميكردم كه هيچوقت قرار نبود نمايش داده بشه، مسخره و تصنعي، بي روح وسرد، دقيقا مثل....هيچي.