Tuesday, February 26, 2013

اسكار

جايزه ي اسكار را به من داده اند. گفتند براي كارگرداني بهترين فيلم تراژيك-دراماتيك. من ميخواستم مستند بسازم، اما خيلي ها خنديدن، انقدر خنديدن كه بعضي ها غش كردن تو سالن سينما.

منتظر اسكار بهترين فيلم كمدي بودم اما، هميشه اونطور كه فكر ميكنيم پيش مياد نميشه...

اين قلب من حراج...

خيلي فكر كرد بمونه يا نه. گفت: نه، گفتم كه، دوست دارم ولي عاشقت نيستم، تو مرور زمان كمتر ميشه، ببين به خدا تو بهتر از من پيدا ميكني. آخه من چي دارم كه تو عاشقم شدي؟ نه دخترونم، نه ظريفم، نه بسازم، هيچي نيستم.

گفتم: ميدونم مشكل از منه، ولي بگو شايد بتونم حلش كنم. تو وقتي به من ندادي، سگ هم تو دو ماه بزرگ نميشه چه برسه به مني كه.....

گفت: بابا چرا باور نميكني؟ به خدا مشكل از تو نيست؟ اصن تو چرا هميشه فكر ميكني مشكل از توهه؟ تو خيلي هم خوبي به خدا تو خوبي. اصلا من ميدونم بعد از تو هيچكس ديگه من رو مثل تو دوست نخواهد داشت، همونطور كه هيچكس نداشته.
من فقط...فقط خيلي سعي كردم، باور كن. ولي نشد، ديدم نميشه. ديدم كار نميكنه. ولي به خدا تو بهتر از من گيرت مياد برو...

گفتم: نه. با همه چيش موافقم الا حرف آخرت. من خريد نكردم كه بهتر گيرم بياد، دنبال بهترش هم نميرم. تو رو هم هرچقدر اصرارت كردم نموندي، ولي....ولي بد نيست بدوني، عشق يك نوع معامله است، عمر، در برابر هيچ. عمر در برابر روياي با او بودن.

همين./

Monday, February 25, 2013

كاش زمين جويدني بود

علي كريمي يا فرهاد مجيدي؟
شماره ي 7 يا 8 رو كامنت بذاريد زير عكس.

مسي يا رونالدو؟
(خواهش ميكنم بدون تعصب!!! بگيد)

اين پسر آريايي ميخوام ببينم لايك داره يا نه؟

ديروز فلكو فشاروفسكي گفت: ايران عنه...!
(هر لايك- يك تف به اين سگ نژادپرست احمق كثيف كچل عرب صفت)


كاش زمين جويدني بود، كاش مسير بازگشتي بود، كاشي راه رفتني بود. كاش...

كاش دنياي من به اندازه ي دل اين ها بزرگ بود و مشكلاتم مثل مغزشون كوچيك.

فيلم هندي

براي مادربزرگم "سينما پاراديزو" معنا و مفهومي نداشت، ميگفت مادر اين چيزا چيه ميبينيد؟ اعصابتون رو خورد ميكنه از خواب و خوراك ميندازتتون. قرار باشه دختر و پسر به هم نرسن پس به چه دردي ميخوره؟ شما ها نمازتون رو ترك نكنيد، ذكر و ياد خدا هميشه همراهمتون باشه، به مرادتون هم ميرسيد.

طفلكي فكر ميكرد زندگي فيلم هنديه، هيچوقت "تراژدي"  براش معني نداشت، فيلم و داستاني كه عاقبت خوبي نداشت رو نميديد و نميخوند.

هر عينكي هم بزنم بازم چشم هام نميتونه به خوبيه مادربزرگم دنيا رو ببينه.
بايد دوباره زندگي رو ببينم شايد ژانر تراژدي  تبديل به هپي اندينگ هاي هندي شه برام.

از اينور بهتره...

زندگي مثل بازيه شطرنجه، كسي رو قرار نيست منهدم كني، قرار نيست كسي رو بكشي، اما به هيچكس و هيچ چيز اعتماد نبايد بكني. حركت خودت رو بكن، مسير خودت رو برو ولي اگر ديدي مهره هاي حريف برخلاف عادت خودشون  و به ضرر تو كار ميكنن، با يه حركت حساب شده از بازي به درشون كن.

خيلي فكر كن، شايد بعضي مهره ها ارزش بيرون انداختن رو نداشته باشن، بودنشون به ضرر خودشون و به نفع تو هستش.

عقربه هاي زنگ زده

ما گرگ زاده ايم، پدرمون گرگ نبوده، مادرمونم همينطور ولي تو جنگل بزرگ شديم. ديگه بلديم بايد چطوري زندگي كنيم كه از گشنگي نميريم. حالا درسته هيچوقت به گله گوسفندا نزديم و كسي رو پاره پوره نكرديم ولي دليل نميشه دريدن بلد نباشيم. نه خيلي هم خوب بلديم.
چرا مردم فكر ميكنند هركسي كه خون دوست نيست و دندون تيز نشون نميده الزاما گوسفند نيست، شايد گرگ نباشه ولي گوسفند نيست. چرا مردم فكر ميكنند هركسي كه نميخواد زهر چشم بگيره لابد پپه است و بلد نيست. نه به خدا، نه به مقدسات شما. همه، تك تك اين مردم بلدن بد باشن، بلدن گرگ باشن، اما دارن سعي ميكنند تو جنگل زندگي كنند و جنگلي نشن.

عقربه هاتون زنگ زده، ساعتتون خوابيده، به وقت شما ما خوابيم، اگر نه به وقت خودمون خواب حرومه.

اين درشكه هيچگاه به مقصد نميرسه

خدا اين همه سعي كرد با فرستادن پيامبرهاي مختلف انسان رو از شر شيطان در امان نگه داره، اما آخرش چي شد؟ روز به روز شيطان محبوب تر شد، حتي طرفدار پيدا كرد.

چطور فكر كردي با دو تا شكست عشقي مرد ها از زن ها بيزار ميشن؟

Sunday, February 24, 2013

ميبخشيد شما؟

اسمش را هرچي ميخواهي بگذار
يك دندگي،
لجبازي،
سرسختي،
يا كله شقي.
نفهمي و احمقي را هم كه به اين ليست اضافه كني

باز هم فرقي نميكند،
من معتقدم برميگردي،
هرچقدر هم كه دور رفته باشي،
بر گرد بودن زمين هم كه غلبه كني،
ميدانم بازميگردي.

من نه صبورم، نه اميدوار،
من فقط
عاشقم،
همين...بزرگوار.

:) 

حماقت در 90 درجه

چقدر طول ميكشه ما بفهميم، پيمانكار پروژه ي عظيم عشق، قلب است و نه مغز؟ چقدر طول ميكشد تا بفهميم انسان در منطقي ترين حالتش هم كه باشد باز هم احساسي تصميم ميگيرد در قضيه اي به نام "عشق"؟ چقدر زمان ميبرد تا درك كنيم ما هرچقدر هم چوب اعتماد را بخوريم بازهم اين قلب و اين حس اعتماد از دست رفته ترميم ميشود و بازميگردد و ما دوباره اعتماد ميكنيم؟

چقدر بايد صبر كنيم تا ديگر اين جمله ي كذايي "من به عشق ايمان ندارم" منسوخ شود؟ چقدر بايد چشم انتظار باشيم تا ديگران اين جمله ي " به فلاني فكر نكن" رو از دهان براي هميشه بيرون كنند؟

تا كي بايد غر بزنيم و "تا كي؟" راه بيندازيم تا بفهميم "هي فلاني، شايد زندگي همين باشد"؟

تفاوت

ما انسان ها خاص هستيم. هممون به نوعي متفاوت، نيازي نداريم ژست خاص بودن بگيريم. همينكه خودمان باشيم، يعني خيلي عجيب، يعني خيلي غريب.

نيازي نيست حرفهايمان مزين به واژه ها و كلمات سانتيمانتال و فانتزي باشه. لازم نيست ريختمون از آدميزاد دور باشه، ما فقط بايد خودمان باشيم. اين خودمان بودن امروز خيلي سخته، خيلي دشواره، خيلي دور و دست نيافتنيست.

مدلينگ با صورتك

صورت هاي عملي، باسن و سينه ي پروتزي، گونه ها و لب هاي باد كرده، عروسك هايي كه به جاي دست بچه ها، بزرگتر ها باهاشون بازي ميكنند.

بازي كه هيچكس از آخرش خشنود نيست. ژست هايي كه هيچوقت باور نشد. عكس هايي كه هيچ افكتي نتونست غم رو پنهان كنه.
و اين روزگار مردمي كه راه چاره نيافتند، راه فرار پيدا كردند.

حرف راست، دروغي كه باور شد.

براي دروغ گفتن و باور مردم لازم نيست حتما دروغ بزرگي بگويي. لازم نيست حتي دروغي كوچكي بگويي، همينكه قبل از گفتن دروغ با تمام وجود خودت اون حرف رو باور كني، دروغت باور كردني ترين حرف دنيا ميشه.

لباس باخت بر تن هميشه برنده ها

آدم هايي ميبازند، كه دنيارو با ديد روشن و خوشبينانه نگاه ميكنند. آدم هايي كه خوبي ميكنند بي توقع، آدم هايي كه رسم بازي رو نميدونند. براي برد لازم نيست گرگ باشي، مهم اينه قاعده ي بازي رو بلد باشي. بايد يادبگيري گرگ بودن خوب نيست، اما گوسفند بودن واقعا بده.

آدم هايي كه به عشق اعتقاد دارند، به صداقت بي قيد و شرط اعتقاد دارند و اصلا آدم هايي كه به انسانيت خالص اعتقاد دارند، قطعا ميبازند. دليل افسرده شدن و شكستشون هم دقيقا خوش بيني بيش از حدشون بوده.

وقتي داغ شدي، ديگه از آتش نميترسي.

Saturday, February 23, 2013

بي نمك

يه طرح پيشنهادي دارم، خيلي هم بد نيست، دو سه بار آزمايش كردم، جواب خوبي گرفتم، در عين حال كه بي ادبي نيست، با ادبي هم نيست.

اين آدم هايي كه يهو حس بانمك بودن بهشون دست ميده، برميگردن ميگن: به روح اعتقاد داري؟؟؟؟
در جوابشون بايد گفت: شما به مادر اعتقاد داري؟ خواهر چطور؟

عموما جواب سوال رو نميدن، لبخند كزايي شون هم جمع ميشه از رو صورتشون، ياد ميگيرن ديگه با نمك نشن. ولي اگر اين جواب نداد، قطعا كف گرگي لازم هستند.

اوج منطق 3

طرف چپي بود، بهش گفتم نگاه كن ببين كره شمالي، كوبا و يا اتحاد جماهير شوروي به كجا رسيدن. چرا انقدر طرفداري كوركورانه ميكني؟ شايد واقعا مشكل از اين مكتب و اين خط فكري باشه. كلي بحث كرد آخرش گفت مگه ميشه كارل ماركس اشتباه كنه؟

ديگه چيزي نگفتم، لبخند زدم و قانع شدم.

اوج منطق 2

تو هفته نامه ي بسيج يه مطلب اختصاص داده بود به داروين و تكامل. فكر ميكنم حدود 3-4 صفحه شيرين، مطلب كار شده بود. كلي با دليل و منطق هاي آب دوغ خياري و عرزشي وار. كلام آخرش اين بود:

نميشه آقا نميشه، قرآن گفته نميشه ديگه.


اوج منطق

رفيقم با اون يكي رفيقش دعواش شده بود، ازش پرسيدم فربد چته؟ مگه علي چيكار كرده انقدر از دستش ناراحتي؟
گفت لاشي شده، علي لاشي شده. گفتم چطور؟ مگه چيكار كرده؟
گفت سيگار ميكشه، دوست دختر گرفته، لاشي شده.


ديگه چيزي نگفتم، قانع شدم.

#سطح_فرهنگ

Friday, February 22, 2013

پژو با مغز پيكان



آقا، ملت، ايراني، آريايي، باحال، باهوش، هنر نزد و تو بس...!

فيس بوك رنگش آبيه، تغيير هم نميكنه، حالا تو هي برو اين اپليكشن هاي اسپم رو كليك كن روش كه مثلا صورتي بشه، ناز بشه، يا مشكي شه، متال شه، خفن شه، نشون بده خيلي افسرده اي و ته ته شي.

حالا اينا به كنار ،اين كمپينايي آب دوغ خياري هم جواب نميده:

ما از فيس بوك ميخواهيم كه از مارك بخواهد كه رنگ فيس بوك 48 ساعت بنفش راه راه شود.

ما جزو دسته ي سوميم.

بعضي ها مشروب ميخورن كه شنگول بشن، شاد بشن، گرم بشن و حال كنند. ما مست ميكنيم كه دنيا يادمون بره و انقدر بالا بياريم كه يه گوشه كپه ي مرگمون رو بذاريم تا يه شب حداقل يه شب از دست اين فكر هاي عجيب و غريب و كابوس هاي وقت و بي وقت، خلاص شيم و تا خود صبح بخوابيم.

حالا فردا صبحش چه پيش آيد مهم نيست، مهم اينه كه ما بهترين سال هاي زندگيمون رو بدترين كرديم و افسرده شديم، فقط يه ماسك لبخند گذاشتيم كه ديگرون نگن فلاني "بازنده" است.

واقعا يه شب بي فكر خوابيدن مست، مي‌ارزه به صد روز خماري بعد مستي.

وقتي نترسيدن ترس آور است.

ترسيدن از تاريكي خيلي بده، خيلي. ترسي كه سالهاي سال همراه من بود، تا همين چند وقت پيش. با بيست سال سن، وقتي ميخواستم از خونه بيام بيرون و چراغ هارو خاموش كنم، از ترس دو متر ميپريدم. اصلا فوبيايي بود در من.

خيلي وقته نميترسم، روزهاي اول برام زيبا بود اين حس شجاعت و نترسي. اما چند وقت پيش فهميدم اين نترسيدن خيلي خطرناكه.
حس ترس يعني انقدر زندگيم رو دوست داشتم كه از مرگ فراري بودم، از تاريكي ميترسيدم چون فكر ميكردم الان يك هيولا!!! يي كه هيچوقت ديده نشده از تو كمد از تو تاريكي پيداش ميشه و سر به نيستم ميكنه.

اما وقتي چند وقت پيش تو تاريكي رفتم تو اتاقم بي تفاوت رو تخت پهن شدم و بي تفاوت تر خوابم برد، فهميدم زندگي ديگه برام ارزش قبل رو نداره، مرگ اونقدر برام ترسناك نيست.

همين.