Monday, February 11, 2013

تو اتوبوس

نشسته بودم تو اتوبوس، مسير دانشگاه تا خونه زياده، اونقدري كه ميشه يه نيمچه چرتي هم زد. خستگي كلاس و بي خوابي شب قبلش هم به شدت خوابالودگيم افزوده بود. يه خانم مسن ايراني هم نشست بغل من، تو راه از زمين و زمان گفت، حرفهاش رو با عجب، چه جالب، كه اينطور قطع ميكردم كه محترمانه اعلام كنم، گوش شنوايي براي حرف هاي شما ندارم مادرم، اما غربت گويا از ايشون بچه اي ساخته بود كه تازه به حرف اومده باشه. خلاصه تا آخر خط، گفت و گفت از پسرش، از نوه هاش و از بدي زمونه، از غم غربت و از بهونه گيريهاي حاج آقا. فكر ميكنم اون وسط مسط ها يه چرت با چشم باز هم زدم، چون بعضي جاها واقعا حرف ها نامفهوم بود.

خواستيم پياده شيم گفتم مادرجان خوشحال شدم، گفت مادر دل من رو شاد كردي ميدوني چند وقته اينطوري حرف نزده بودم؟ بغض كرد، اون لحظه هيچ حسي بهم دست نداد، ولي تو راه بدجوري راه گلوم بسته شده بود، از پيري، از بي توجهي، از مشغله كاري و از گرفتاري. از بدبختي هايي كه واقعا تقصير اولاد نيست، تقصير پدر مادر ها هم نيست.

اميدوارم به اون سن نرسم، همين.

همه‌ي ما يك چيز ميخواهيم براي ترسيدن.

از همان روز اول خدا، شيطان، لولو، ديو، غول،جن بودند براي ترسيدن. از روز اول يك چيز درست كرديم كه بترسيم. لعنت به اين اراده كه آنقدر سست و ضعيف بود، متوسل شديم به خارج از خودمان. گفتيم اين كار را نكنيم از ترس اين، از ترس آن. ما انسان‌ها هميشه دنبال چيزي هستيم كه بترسيم از آن. فرقي ندارد ميخواهد شيطان باشد، ميخواهد خدا باشد، ميخواد خون آشام باشد.

با اين كار صريحا اعلام ميكنيم، ما توان و اراده نداريم، ما شعور و درك تشخيص درست از غلط را نداريم، تنها به دنبال وسيله اي هستيم كه خود را درون مسيري قرار دهيم. مسيري كه خود به تنهايي قادر به ماندن در آن نيستيم.



Sunday, February 10, 2013

ما ذاتا عوام فريبيم

ما، ايراني ها، متاسفانه عوام فريبيم. و اين عوام فريبي را هم دوست داريم. رك بگويم پيش از آنكه كسي را فريب دهيم اول از همه اين خودمان هستيم كه فريب ميخوريم.

تمامي صحبت هايمان هم تحت تاثير همين خصوصيت است، وقتي افراط و تفريط را با عوام فريبي مخلوط كرديم آش شله قلمكاري به نام ناسيوناليست افراطي، و يا ضد وطن افراطي به وجود آورديم.

گروه اول به دنبال همراه سازي عام جامعه با شعار هاي وطن پرستانه بود و يادآوري تمدني كه بيشتر به توهم شبيه است.
دسته ي دوم به دنبال سركوب و سركوفت زدن زمينه و اصليت ماست، و دائما اشاره ميكند "ما هيچ چي نيستيم."

پرواضح هر دوگروه به دنبال همراه كردن عده اي به دنبال خود هستند، هيچكس به دنبال جواب براي سوال نيست. همگي سوالي جديد طرح ميكنند.

هدف از آفرينش؟

يادم مياد، هميشه گاف هايي كه داده ام تو صحبت كردن، زماني بود، كه حوصله ام سر رفته بود و يا توي جمع حرفي براي گفتن نبود و درنگي سكوت حاكم شده بود.

مطمئن نيستم خدايي وجود داشته باشد يا نه، ولي حدس ميزنم، خدا هدفي از آفرينش نداشته است، تنها از سر بيكاري و ناچاري گافي بزرگ به نام خلق انسان داده است.

Wednesday, February 6, 2013

وقتي نماد ها براي ما نقاب شدند




ما غريب نيستيم، خيلي خوب ميدانيم، درست از همان زماني كه قسم ائمه قسم دروغ ما شد. درست همان زمان به اسم امام زمان مملكت را به تاراج بردند. درست همان زمان كه با اسم حزب الله در زندان ها با دختران باكره شب را سحر كردند. درست همان زمان كه به نام دفاع از اسلام در خيابان ها كشتند، همان زمان كه تجاوز را به اسم دين آزاد كردند.

درست همان زمان كه به نام بي ديني و دين گريزي هر فسق و فجوري را بي مانع خوانده اند و آخرش يك نيچه، يك راسل، يك هيچنز اضافه كردند.
درست همان زماني كه به نام روشنفكري پلكي كه حجاب مرد بود را باز گذاشتند، تا هر كثافتي را با چشم ببينند. همان زماني كه براي فرار از دين، وجدان را هم خط سياهي به روي آن كشيدند و يا حتي برعكس، زماني كه به نام دين خط قرمز دور وجدان كشيدند.

همان زماني كه به بهانه ي هنر و روشنفكري، فساد بين هنرجو(!!!) ها رواج پيدا كرد.

كاش بدانيم آنان پشتشان سنگر گرفته ايم و از آنها حرف ميزنيم و آب زمزم كرده ايم اسمشان را تا بر روي كثافت كاري هايمان بريزيم چقدر براي يك عده محترم و مقدس اند.
 ميخواهد مصدق باشد، ميخواهد علي(ع) باشد، ميخواهد كوروش باشد، خميني، كسروي و يا پهلوي ها.

Sunday, February 3, 2013

ما فرهنگ نداريم، خلاص.

جامعه ي ايراني من رو ياد دانش آموزي ميندازه كه دست خط بدي نداره، اما راضي نيست، ميخواد بهتر بشه دست خطش. اما با يك حركت انتحاري براي هميشه دست خطش رو نابود ميكنه. دائم در حال ديدن دست خط بغل دستي هاشه، تا از روي اونا كپي كنه و يه غذاي مخصوص سرآشپزي دربياره كه متاسفانه به آش شله قلمكار ميرسه.

هرچيزي و هر كاري خواستيم بكنيم، مثل مناره دزدي بوديم، كه چاه كندن رو يادش رفته بود. مناره رو دزديدم، گرفتيم تو دست هامون نميدونستيم بايد چيكارش كنيم. گذشت تا فرهنگ نوار ويدويي رو ياد بگيريم. گذشت تا فرهنگ تلفن همراه رو ياد بگيريم (به زعم من هنوزم ياد نگرفتيم)، چه كارهايي كه با اس ام اس كرديم، چه كارهايي كه با ام ام اس ميكنيم.

چقدر ساده با ورود ماهواره ها به خانواده، سلايقمون رو بدون تغيير فرهنگ عوض كرديم. خواستيم خارجي باشيم، خواستيم غربي زندگي كنيم، اما حتي الف باي اون رو هم بلد نبوديم. نميدونستيم، گوش به عرف بديم، يا گوش به نظر خودمون.

ما فرهنگ مهاجرت هم نداشتيم. شروع پاشيده شدن، خانواده ها پس از مهاجرت تنها يك دليل داشت. اينكه ما فرهنگش رو نداشتيم.

دروغ چرا؟ وقتي اولين چيزي كه با بلوتوث ها شروع شد، فيلم پورن بود، وقتي اولين چيز با نوار ويدئويي پورن بود هرچقدر هم سركوب جنسي شده باشيم اين يعني ما فرهنگش رو نداشتيم. الان هم ام ام اس جاي اون هارو گرفته.

1. ديدن فيلم براي ما دسته بندي سني نشده، وقتي خيلي راحت يه پدر با پسر 10 ساله اش فيلم ترسناك +18 ميبينه.
2. موسيقي ها دسته بندي سني نشدن وقتي خيلي راحت بچه ي 13 ساله رپ گوش ميده. در صورتي كه تمام دنيا +16 هستش.

ما فرهنگ ازدواج هم نداريم:
توقع ها ايراني، اما شيوه غربي. هيچ دختري دوست نداره بعد از ازدواج تو خونه كار كنه، آخه كار خونه رو زن هاي غربي انجام نميدن. اما ميخواد بهترين لباس هارو داشته باشه، بهترين ست جواهرات رو داشته باشه، چون برازنده ي يك زن ايراني بهترين هاست و وظيفه ي مرد هم فراهم كردن اين امكانات. (خنده دار نيست؟)



ما فرهنگ كوچكترين چيزهارو نداريم، چطوري اين همه ادعا داريم؟

Monday, January 28, 2013

ابراهيم...! ابراهيم...!

ابراهيم...! ابراهيم؟

ابراهيم تنهايي واژه ي سنگينيست، اما سنگين تر از آن دغدغه ي پر كردن آن. ابراهيم، باورت نميشود، بارها و بارها اين كنج تنهايي رو ديدم. بد زاويه اي دارد، هيچ چيز نميتواند پر كندش..! هيچ چيز. غير از اون. ابراهيم او تنها كسي بود كه ميتوانست، مرا كامل كند. تنهاييم با اون بي معنا بود. اما سخت تر از آن تواني بود براي گفتن. ابراهيم چگونه ميگفتم؟ چگونه. روزگار از من يك لال مادرزاد ساخته بود. كه حرف زدن برايش رويايي بود.
تو اينجا نيامده اي ناله هايم را گوش بدي. اما بد نيست، پاي حرف هايم بشيني، شايد تو راه حالي به ذهنت رسيد. خنده دار نيست. اين گلوله هايي كه هر روز روانه ي من ميشوند و من از تنهايي رويين تن شده ام. خدا هم از تنهايي رويين تن شده كسي چه ميداند.

ابراهيم اينكه تختخوابم بوي عرق بگيرد، لباس هايم بوي نا، موهاي ژوليده، صورت نزار. اينها خنده دار نيست، اما من اخيرا ميخندم. آينده هارا شكسته ام تا بيش از اين خنده ام نگيرد. كسي چه ميداند، شايد او هم فكر ميكند. شايد او هم گوشه اي از قلبش را براي من نگه داشته.
كسي چه ميداند..!
خسته شده ام از انزوا، از اين گوشه گيري و در خود بودن ها. ابراهيم من براي پير شدن خيلي جوانم...! ابراهيم.؟
ابراهيم؟ ابراهيم؟!!

ما اشتباه نرفتيم...!

ما اشتباه نكرديم، راه رو اشتباه نرفتيم..! ما اين روزها عادت داريم به جاي حل مشكلات، و يا حتي فرار از آنها...!

از خودمان فرار كنيم. نه اشتباه نرفتيم...! ما راه رو داريم درست ميريم. اين راهش نيست، ولي تا الان جواب داده..!

فرار از خود سنگين ترين و كوتاه ترين راه براي گذر از مشكلات بود و هست.

Sunday, January 27, 2013

اين منم...!

من از باخت بيزارم...! ولي تسليم شدن براي زنده موندن و يا نباختن رو نميپذيرم. هميشه براي برد ميجنگم. حتي اگر باختم، ميدونم هيچوقت سر خم نكردم، همه حال در حال جنگ بودم.

من ميگم چيز خوب فقط با جنگ به دست مياد. همه چيز، اون كسي كه دوست داري، پول، موقعيت، همه چيز...! حتي سلامتي، تو بياد بجنگي تا كسي ضربه اي بهت نزنه.

من از باخت بيزارم، اما از مساوي و تسليم شدن خفت بار، بيزارتر...!


Saturday, January 26, 2013

اين ماي بي عرضه....!

ما فقط ناله كرديم، ما به جاي جنگيدن فقط نشستيم از هرچي بر ما رفت ناله كرديم...! هيچوقت پا نشديم، هيچوقت نجنگيديم، تو خيالمون جنگيديم،بعد خسته شديم، حتي تلفات داديم ولي تو واقعيت نه.

اين خالي شدن ها....!

بعضي وقتها، بعضي روزها، دلت خيلي ميگيره، بايد خالي كني خودت رو. داد بزني، بري يه جاي خلوت، هيچكس نباشه، فقط داد بزني. بري انقدر فرياد بكشي، صدات ديگه درنياد تا چند روز ، ولي حداقلش اينه كه خالي شدي...! بايد خالي شي.


هيچوقت براي خالي شدن خودت، ديگران رو پر نكن.

اصلي كه من زير پاي گذاشتم.

Friday, January 25, 2013

اين دنيايي كه دق داد ولي نكشت...!

جرعه جرعه شربت مرگ نوشيدن، قطره قطره چكيدن، بي تعارف بگويم، به گا رفتن ها..! به گا رفتن هايي كه من شد. وقتي تنهايي بزرگترين مونسم بود. وقتي گريه بزرگترين همنفسم بود.

باور كنيد اين ها ناله نيست. فقط...! فقط...! هرچي...!

من خود آزاري رو دوست دارم...!

من از اينكه ببينمت، خوشحالم، از اينكه لبخندت را ببينم، دلم ميرود. نه...! نه اينكه فكر كني دروغ ميگويم و بزرگ نمايي ميكنم نه...! اما نگاهت، رعشه بر اندامم مياندازد. به طرز عجيبي مست بوي موهايت ميشوم. اما بدان...! از اينكه ميبينم ديگر مال من نيستي، هر شب را گريان سحر ميكنم.

من دوست دارم خود آزاري را...! دلم براي آهنگ هايي كه خاطره داريم، كافه اي كه ميرفتيم، دويدن زير باران، بوسه هايي كه بيشتر عشق بود تا حوس...! من دلم براي ديدنت، حتي يك لحظه...! پر ميكشد. باور كن اين شب ها...! چه گذشت بر من.

6 ماهي كه 6 سال شد.

اين بعضي حرف ها...!

بعضي حرف ها ، يه جايي، يه گوشه اي از ذهنت، شايدم تو قلبت مونده، هيچوقت نبايد اينارو بگي...! نميدونم چه حكمتيه ولي وقتي ميخواد بياد بيرون، درو ميكنه، ميكشه، ميسوزونه راه هنجره ات رو...!
بعد هم كه گفتي، دلت ميسوزه...!

اين بعضي حرف ها...! كه نبايد هيچگاه از قلب به لب آيند.

Thursday, January 24, 2013

كاملا فوتبالي...!



يك حقيقت، شايد هم يك اعتراف...!(بدون كل كل، بدون تعصب)

دربي برد و باخت داره، ولي راستش رو بخواييد، بردن با شرف و بدون باند بازي خيلي بهتره، 4 بار پشت سر هم، باختن حتي تو ده دقيقه هم شرفش بيشتره از مساوي هاي حكومتيه...!
امسال واقعا هيچ علاقه اي به استقلال ندارم. استقلالي كه همه جوره داره حمايت ميشه از ليگ، خدا ميدونه چند تا بازيكن حريف خريده ميشه واسه بردهاش. استقلالي كه مثل استقلال مظلومي-هنكه شيك و روون بازي نميكنه. استقلال خسته كننده، استقلال زور چپون و بي تاكتيك.

پرسپوليسي كه بازيكناش ميلياردي پول نميگيرن، پرسپوليسي كه دنيزلي سرمربي اش باشه و شيك بازي كنه. پرسپوليسي كه با هيچ و فقط با فكر مربي خوش فكري مثل دنيزلي، خودش رو تو ليگ نگه داره. پرسپوليسي كه ميلياردي پول ميگيره ولي حتي به يك درصد هم زيبا بازي نميكنه. پرسپوليسي كه بيشتر تو حاشيه به سر ميبره اين روزها تا فوتبال بازي كردن. پرسپوليسي كه ژوزه رو ميندازه بيرون چون بازيكن ها حال نميكردن با مربي.

خلاصه اينكه خدا پدر ناصر خان حجازي و خودش رو باهم بيامرزه كه ميگفت اين فوتبال هيچوقت پاك نخواهد شد، تا وقتي دخالت از بالا توش باشه. يه حرف شيرين ديگه اش هم اين بود، فوتبال ايران فقط شماره هاش حرفه اي شد.


پدرم...!

نميدونم دقيقا كي بود، مادرم داشت برام تعريف ميكرد پدرم كسي رو دوست داشته قبل از ازدواجش، مادر و پدر دختره راضي نميشن، اينا هم جدا ميشن، خلاصه يه روز پدرم دختره رو با شوهر و بچه تو خيابون ميبينه....!

هيچ قصد خاصي نداشتم، فقط خواستم بگم، به گا رفتن تو خانواده ما اپيدميه...!

هيس...! اين يه رازه.

مرد ها هيچگاه گريه نميكنند، هيچگاه داد نميزنند. نه!!!! چرا اين كار هارو ميكنند، اما هيچكس نميبيند، فقط يك چيز است كه شاهد اين ماجراست. بالشي كه صورتش را در آن فرو ميبرد و بلند بلند گريه ميكند، پارچه اي كه گاز ميزند تا صداي هق هقش شنيده نشود، و باز هم همان متكايي كه در نقش صدا خفه كن داد هايش است.

ضعف..!

نقط ضعف همه ي انسان ها يك چيز است. از سخت ترين تا ضعيف ترين. انسان ها فقط در يك صورت قافيه را ميبازند، آن هم زماني است كه عاشق ميشوند...!

هرز...!

فكر نميكنم خود شادمهرم باورش ميشد با خوندن اين دو تا آهنگ يه ملت رو داغون كنه...!

اونجايي كه ميگه:

آخر يه شب، اين گريه ها، سوي چشامو ميبره
عطرت داره، از پيرهني كه جا گذاشتي ميپره

يا وقتي ميگه:

آغوشتو به غير من، براي هيچكي باز نكن
منو از اين دلخوشيو آرامشم جدا نكن...!

بابت همين دو آهنگ فكر كنم، شادمهر بهشت لازم شد.

برو...! همين.

تو چرا در ميري؟ من بايد در برم، من بودم كه تو رفتي به گا رفتم، من بودم كه هرشبم انقدر دردناك بود كه با گريه خوابيدم و صبح چشماي پف كرده از گريه اي كه نميتونستم باز كنم. من بودم كه دوست داشتم و دوستم نداشتي، وقتي تو بغلم بودي داشتي به كس ديگه اي فك ميكردي...! نه ولي تقصير تو نيس...!
-ببين...

نه تو ببين، چرا من ببينم؟ تو حرفت رو زدي، حالا نوبت منه. چرا من ببينم. ببين تقصير تو نيست، من سرنوشتم شومه، من اقبالم سياهه. بايد بين اين همه آدم دست رو كسي بذارم كه اصلا علاقه اي بهم نداره. ببين، تقصير تو نيست، اصلا نيست. تقصير منم نيست. بعضي آدم ها هدف از خلقتشون به گا رفتنه...!